روز برفی

روز برفی

به مناسبت آمدن پاییز و برف! داستانی زیبا از برف و روزگار قدیم!

روز برفی- روزگار قدیم

همه جا سفید بود. شب برف آمده بود و هنوز تک و توکی بفهمی نفهمی برف میآمد . درختها و هره ها و پشت بام ها پر از برف شده بود. دوبدم پشت پنجره پنجدری رو به قبله …
بیرون هوا خیلی سرد بود. روی هره یک عالم برف نشسته بود و پیش خودم گفتم نکنه یک دفعه تیغه دیوار برگرده , حیف اون شمشادهای کنارش.
از آنجا که ناودان قرار داشت قندیل های قشنگی درست مثل آب نبات کشی آمده بود طرف پائین. آدم دلش میخواست آن را تو دستش بگیره و حسابی لیس بزنه. رو حوض یخ کلفتی بسته بود و فکر میکردم چه سرسره بازی خوبی اگه بابا بذاره.
اطاق ما گرم بود, از طرفی بخار سماور بزرگمان که برو بچه ها را چائی میداد و هی پشت سر هم آتش میریختند توش و از طرفی کرسی هم که دور تا دورش آدم نشسته بودند و بخار دهانشان و قال و مقالشان.
نفس من شیشه را کدر کرده بود, خیلی که بخار دهنم ماسید روی شیشه آنوقت نه سفیدی برف پیدا بود و نه ردیف شمشادهای کنار دیوار و نه درخت کاج بزرگ وسط حیاطمان.
تمام شیشه مثل شیشه های مات پشت درمانگاهها و داروخانه ها و سلمانی های مردانه شده بود. حیفم آمد که دست بکشم روی شیشه ها و پاک کنم تا همه جا را ببینم.
حیاط را , کاج پیرمان را , کلاغ هائی که لابلای آن کز کرده اند و برف ها را ….
روی شیشه که بخار دهنم ماتش کرده بود با نوک انگشتم نوشتم این یادگاری من است.
خوشم آمد. حالا از لابلای براق حروف روی شیشه حیاط را تماشا میکردم و گوشه ای از کاج و شمشادها را.
آنوقت یاد یادگاری پدرم افتادم کنار یک شعر دیوان حافظ. مثل اینکه پیرارسال بود یا پارسال. یکشب زمستانی چله بزرگ بود یا چله کوچیک یادم نیست. مادرم انار سوقاتی ساوه را برای بابام دانه دانه تو یک کاسه آش خوری بزرگ ریخته بود و با گلپر و نمک. چقدر خوشمزه.
سماور هم مثل ماشین دودی شاه عبدالعظیم سوت میکشید و قُل قُل میکرد و ما تند تند انار میخوردیم. پدرم رو کرد به مادرم:
چطوره فال بگیریم؟

نفهمیدم حرفشان کجا به کجا بود … آنوقت پدرم نگاه کرد به من و جست زدم از زیر کرسی رفتم طرف گنجه خرت و پرتش. کنار گنجه یک دیوان حافظ کوچولو بود قد دفترچه بغلیم که توش چیز مینوشتم.
بابام پلکش را هم گذاشت و بعدش عینهو مرغ و خروسهائی که دانه بر میدارند سرش را بالا گرفت و همانطور چشم بسته بسقف ماند و چند دفعه چنگولش را فرو کرد لای حافظ و بیرون کشید و بلاخره باز کرد.
خدا خدا میکردم یک شعر خوب باشد که پدرم خوشش بیاید. همان بیت اول را که خواند بعادت همیشه که از حافظ فال میگرفت انگار که مربا خورده باشد , سرش را اینطرف و آنطرف تکان داد و گفت:
به به, حظ کردم, به به ….
وقتی آن را خواند چیزی سر در نیاوردم. تو شعر چیزی بود از رفیق شفیق و این حرفها …
پدرم مثل اینکه آن را به فال نیک گرفته باشد رو به مادرم کردو گفت:
ضعیفه, حافظ راه میده. حتمنی با آمیرزا ممد شریک میشم.
بعد ذوق زده و شنگول و تر دماغ رو کرد به من:
بلند شو, جلدی برو آمیز ممد رو بگو بیاد اینجا.
دلم هُری ریخت پائین و مادرم را نگاه کردم. فهمید چه مرگمه و پیش بابام واسطه شد:
آخه مرد تو این برفی که میاد؟ و این شب تاریک؟ بذار برای صب.
پدرم پاش تو یک کفش بود الا و بل لا باید بره. بهش بگه که یک تُک پا بیاد اینجا … این پسره دیگه برای خودش جوونی شده. فهمیدم شیرم میکنه. ولی از حرفش خوشم آمد و بلند که شدم بابام گفت:
بش بگو فلانی پیغوم داد اگه آب دستته بذار زمین که میخوام همین امشب کار و یکسره کنیم.
وقتی که بلند شدم از لای شیشه شکسته اطاق سوز سردی عین یک سوزن تیز خورد بگوشم, دوباره دو دل شدم و داشت گریه ام میگرفت و مث مث میکردم که شاید مادرم دنبال حرفش را بگیرد و پادر میانی کند ولی بجای مادرم بابام جیغ کشید که:
یا الله دیگه چرا داری جون میکنی پسر ؟
شال گردن پشم شتریم را بستم دور گل و گردنم و رفتم منزل آمیز ممد و تا آنجا که رسیدم, هر جا که تاریک بود آواز خواندم و وقتی به روشنی میرسیدم تو دلم فحش میدادم. در خانه اشان مثل در کاروانسرا چهار طاق بود.
بلاخره خانه همسایه نشین باید اینطور باشد. یکی مغرب میآید و یکی بوق سگ.
منزلشان عینهو دکان مرغ فروشها, بوی گُه مرغ میداد و حالا نگو که صاحبخانه از بغل همین مرغ و خروسها چهار , پنج تا از این جور کاروانسراها دارد و خیلی پول.
وقتی رسیدم به در اطاق آمیز ممد از غیضم با تُک پا قایم زدم به در اطاقش, زن آمیز ممد انگار که شوهرش را تشر میزند ونگ زد:
پسر مگه سر آوردی ؟
محلش نگذاشتم و رو کردم به آمیز ممد و گفتم:
بلند شو بابام کارت داره.
پرسید نفهمیدی چکار داره؟
با بی حوصلگی همانطور که دماغم را میخاراندم گفتم: گفته اگه آب دستته بذار زمین و میخواهیم کار و یکسره کنیم.
آمیرزا پخی زد زیر خنده, ولی آنرا لای لباش قایم کرد و چشمش یک طوری درخشید که شک ام برداشت اما او نتوانست حرفش را بخورد و همانطور که سرپا بلند میشد بشکن زد و گفت:
نونم تو روغنه.
آنوقت دو تائی با هم راه افتادیم. اما من همه اش عقب میافتادم و آمیز ممد دراز دیلاقی بود که نگو! عینهو روغن داغ کن حضرتی دراز و باریک که یک شلنگ می انداخت پنج تا قدم من. درست مثل مداح های فینه بسر راه میرفت که انگار عجله دارند و همیشه تو کوچه ها بدو بدو می کنند تا که به یک روضه خوانی دیگر برسند.
وقتی آمدیم خانه من یک پارچه خیس آب شده بودم درست مثل موش آب کشیده, گل و گردنم پر از برف بود.
پدرم با آمیرزا خوش و بش کرد و بعد نشستند زیر کرسی و با هم جلسه معنائی گرفتند و پچ پچ و آنچنان تو هم قرو قاطی شدند که انگار صد ساله که آن دو تا دوست جان در یک قالبند.
نمی دانم چطور وقتی بابام باهاش همکلام میشد, عُقش نمی گرفت. دهنش بوی لاش می داد و همینکه لب باز میکرد عینهو چاهک بوهائی ازش بیرون می آمد که صد رحمت به چاله خرکُشی.
بابام یک قیمه خوری پر براش انار گلپر زده ریخت و داد دستش . آمیرزا درست مثل خلیفه وسلطان های قدیم گه میترسیدند چیز خورشان کنند, اول تک و توکی دانه انار را مزه مزه کرد و بعد یکهو یک قاشق مرباخوری کود کود کرد و ریخت توی دهنش و ملچ و ملچ او دهن من و مادرم را هم آب انداخت.
همانطور که انار میخورد با پدرم تعارفهای معنی داری می کرد, فهمیدم چند مَرده حلاجه و با خودم گفتم حتمنی کلکی تو کارشه و میخواد خودشو به بابام زور تپون کنه. بخصوص که بعدش هی مَجیز بابام و می گفت و موقع حرف زدن الکی قبای بابام را میتکاند.
آنشب انقدر خوابم میامد که نفهمیدم آمیرزا کی رفت. بعدش چند دفعه رفتم و از قول مادرم بزنش گفتم مامانم سلام رسوند و گفتند اون چراغ موشی که آنشب آمیرزا بردند را بدین. و هر دفعه زنش یک عذر و بهانه ای آورد و مرا ردم میکرد و وقتی برای مادرم پیغام می آوردم کلی بد و بیراه بارش میکرد .
یکی دو ماهی گذشت. نفهمیدم بابام با او چه کرد. تا اینکه یکشب که حافظ را ورق میزدم یکدفعه آن شعر رفیق شفیق و فال آن شبی بابام را پیدا کردم . دیدم بابام در حاشیه آن شعر حافظ با خط خوانا و شکسته نوشته:
بروزگار نوشتم خطی ز دلتنگی
درین زمانه ندیدم رفیق یکرنگی
از این شعر بابام خیلی خوشم آمد و یک هفته زحمت کشیدم تا حفظش کردم.
حالا پای شیشه بخار گرفته رفتم تو عالم این شعر و دوباره آنقدر شیشه را ها کردم تا مات شد و میخواستم این شعر را روی شیشه بنویسم. اولش را شروع کردم اما بقیه اش جا نگرفت و رو دستم ماند. دوباره شیشه را پاک کردم و میخواستم چیزهای دیگری را بنویسم که یکدفعه دیدم یک کلاغ از روی کاج پیر افتاد روی برفهای کف حیاط و بعدش کلاغ دیگری که انگار جفتش بود فرزی پر زد بالای سرش دوتائی تو برفهای سفید عینهو دو تا گوله خاکه ذغال بودند که مادرم میگذاشت تو منقل کرسی.
تازه یاد حرف مادرم افتادم که دیشب گفته بود: این برف گنجشک هاس و کلاغا نبایس بخورن و گرنه میمرن.
یکدفعه دلم شور افتاد باز هم نگاهشان کردم. کلاغ دومی همانطور دور و ور کلاغ اولی که ولو شده بود رو برفها میگشت و با نوکش اطرافشان را پاک میکرد.
بعد انگار که خسته شده باشد , پائین پای کلاغ اولی با حالت غمناکی ایستاده و گردنش را کج کرده و چرت میزد.
نو همین هیر و ویر یک کلاغ روی کاج پیر جابجا شد و یک مشت برف از روی درخت لیز خورد و پاشیده شد روی سر کلاغها .
صدای بابام را شنیدم که هن و هن زنان خودش را رسانده بود بالای پشت بام و با دستش برفهای روی خرک را ریخت پائین و داد میزد و پارو میخواست .
گفتم نکند اتفاقی بیفتد تا این پا و آن پا کردم , داداشم پارو را داده بود دستش. مادرم داد زد حالا داره برف میاد , پشت بون و بذار واسه وقتی که برف بند اومدش.
پدرم یک تف انداخت کف دستش و دسته پارو را گرفت و پر کرد و گرُمپ ول کرد تو حیاط . آنطور صدا کرد که چرت کلاغها پاره شد.
مادرم مرا صدا کرد: آخه سمور از جوش افتاد بیا چائی تو کوفت کن.
همانطور که تو کوک کلاغها بودم برگشتم که جوابش را بدهم: امروز دیگه روز تعطیلیه, هر وقت دلم خواست چائی میخورم.
مادرم غیظ کرد و از زیر کرسی بلند شد و گفت: بدرک اسفل السافلین .
وقتی نگاهم را برگرداندم طرف حیاط همه جا سفید بود . پس آن دو تا کلاغ چه شدند.
دلم شور افتاد بخیالم عوضی میبینم, میخواستم دو بزنم تو حیاط که مادرم مچ دستم را گرفت و گفت: میترسم سرما چا بشی . و بزور مرا کرد زیر کرسی.
برف میبارید. بیرون هوا سرد بود و من زیر کرسی داغ ….صدای گرمپ گرمپ برفهائی که پدرم از بالای پشت بام تو حیاط میریخت بگوشم میخورد. اما دل من همه اش پیش آن دو تا کلاغ بود. آن یکی که ولو شده بود روی برفها و دومی که پائین پاش کز کرده بود و چرت میزد و هر دو تا تو برفها مثل دو تا گوله خاکه ذغال که تو منقل کرسی میگذارند, بچشم میخوردند و بعد یک پارو برف بابام و بعدش ….
سفیدی, سفیدی … شمشادها , کاج ….
غصه تو گلوم گره بسته بود و همه اش تو فکر آن دو تا کلاغ بودم. دو تا کلاغهائیکه زیر برف مانده بودند …

عباس پهلوان بهمن 1330

  • نوشته‌های قبلی

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *